حاجى زين العابدين مراغه اى

30

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

خاطرش آن بود كه قوطى سيغار [ سيگار ] را از جيبش درآورده روى ميز مىگذاشت ، به همهء قهوه [ خانه ] نشينان تعارف مىكرد كه : « بسم الله سيغار بكشيد ! » صحبت‌كنندگان نيز گاه از حكم پادشاه سخن به ميان آورده مىگفتند : اعليحضرت همايونى به طور مؤكد حكم فرموده‌اند كه در هر شهر چند باب مكاتب رشديه برپا كنند . و به حكام ولايات غدغن سخت شده است كه با رعيت به عدل و داد رفتار كنند . در اين باب به هر يك كتابچه‌اى به عنوان « دستور العمل حكام » از جانب وزراى دار الشورا تنظيم شده ارادهء سنيهء همايونى به اجراى آن شرف صدور يافته است . ديگرى مىگفت كه : ظل السلطان از خود يك صد هزار سواره و پياده با هرگونه اسلحهء جديده و مهمات مقتضيه آماده دارد ؛ از اين قبيل صحبت‌ها . بيچاره ابراهيم از شنيدن اين سخنان دلش انبساط يافته چنان مست شادى مىشد كه دست از پاى نمىشناخت . هى به قهوه‌چى داد مىزد كه « به آقايان چاى و غليان بيار ! » . از يك طرف هم خود سيغار به اطرافيان تعارف مىكرد . صحبت از هر طرف گرم بود . ديگرى مىگفت كه : من به خوبى مىدانم به يك اشاره و حكم پادشاه در ظرف دو هفته تنها از ايلات شاهيسون [ شاهسون ] و طالش پنجاه هزار سوار آمادهء كارزار توانند شد كه همهء مخارجشان نيز از خودشان باشد . ديگرى مىگفت : سواران بختيارى چه نسبت به آنان دارند ؟ در ظرف دو هفته از ايشان يك صد هزار نفر مسلح حاضر حركت و جنگ مىشوند . يكى سخن او را ناتمام گذاشته از رشادت افواج مراغه و افشار حكايت مىنمود . در ختام اين مجلس ، ابراهيم با كمال ممنونيت پول قهوه و غليان همهء حاضران را مىداد بلكه بعض اوقات ناهار و گردش با كالسكه هم در حساب بود . حاجى كريم نامى از اهل اصفهان - كه در مصر بود - حكايتى از اين قبيل نقل مىكرد كه عجب‌تر از همهء اين‌هاست . مىگويد : وقتى در مصر خيلى فلك‌زده و با طالع خود دست به گريبان بودم ، از همه آشنايان چيزى به عنوان قرض گرفته ديگر به هيچ‌كس گمان نداشتم كه به يك شاهى از من دستگيرى كند . لهذا دستم از هرجا كوتاه گشته براى شام شب معطل بودم و بدتر از همه شش ماه كرايهء منزل را نداده بودم . عرب صاحب منزل پس از چندين مدت امروز و فردا به ستوه آمد ، به محكمه عارض شده حكم گرفته بود كه دوازده ليراى وجه كرايه از من تحصيل و منزل را هم خالى كرده متصرف شود . به هزار عجز و التماس ده روزه مهلت گرفته در فكر بودم كه خدايا چه كنم . گويى به دلم الهام شد كه چارهء اين كار از ابراهيم بيگ مىشود . پس بناى تدبير حل اين مشكل را گذاشته سواد كاغذى را ترتيب دادم كه گويا يكى از بستگان من از طهران نوشته . بعد از آن نزد حاجى ميرزا رفيع تاجر اصفهانى رفته از ايشان لفافهء كهنه‌اى كه تمر پوست [ تمبر